درود به همه دوستان عزیزم
متاسفم که واقعا اینطوری اینجا رو ول کردم اول برای خودم که دفترچه خاطراتم اینطوری شده و هزار در میون مینویسم دوم به خاطر خواننده های که اینجارو میخونن و معذرت میخوام
خوب زندگی بالا و پایین داره و ما این مدت تو قسمتای پایین زندگیمون بودیم
الان که مینویسم جان شیرینم تو راهه و ماموریت یک روزه اش تموم شده
صب ۵ بیدار شدیم و راهیش کردم و سپردمش به خدا
خودمم بعدش خوابیدم تا ۶:۲۰ و بعدم رفتم به سوی کار و روز جدید
راستش رفتم نگا کردم ببینم تا کی نوشتم
روزای اخر ابان به گشتن هر روز و هر روز برای خونه گذشت به سختییییی یه خونه پیدا کردیم که خوب اوکی هست و راضییم
یکشنبه بود فک کنم ۵ آذر اثاث کشی کردیم
از ۳ ۴ روز قبلش تحویل گرفتیم و به تمیزکاری گذشت
خیلی راحت بود چون هم یه باربری خوب گیرمون اومد و ادمای خوبی بودن هم اینکه خونه جدید بزرگتر بود و سریع همه چیز رفت سر جای خودش
بعد که وسیله ها اومد خونه جدید ما خودمون رفتیم خونه قبلی و ناهارم گرفتیم
تو خونه قدیمی اخرین ناهار رو خوردیم و بقیه وسایل رو جمع کردیم و ازش خدافظی کردیم
خونه فوق العاده شیکی بود و واقعا هم فنگ شویی شده بود هم مشخص بود کار یه طراح حرفه ایه
تنها ایرادش پارکینگش بود ولی هر کی میومد خونمون رسما به زبون میاورد خونه فو ق العاده زیباست
مبارک صاحبش باشه و خیرشو ببینه . کائنات بیزحمت طبقه سومیش واحد ۱۲ که پارکینگش عالی بود رو برام اوکی کن تا بخرمش
اینقدم مدیر ساختمونمون ناراحت بود کلی خودشو به ابو اتیش زد یه واحد برامون جور کنه که نشد
خونه جدید پرده لازم بودیم شدید البته فقط برای پذیرایی چون ۳.۶۰ طولش بود و من تا پنجره اینقدی نداشتم
یه روز رفتم بازار پرده عبدل اباد و اونجا فهمیدم از راسته پرده فروشا پرده بخری پوستتو میکنن
در نتیجه رفتم گشتم و گشتم یه حریر ساده یکم شاین دار خریدم متری ۱۳۰ و ۴۰۰ هم پول دوخت و نوارو سرب دادم و کلا شد ۱۷۰۰در حالی که پرده فروش پارچه رو ۱۶۰ میخواست حساب کنه و نزدیک ۹۰۰ تومنم میخواست پول دوخت و سرب و ... اینچیزا رو بگیره
تازه این کمترینش بود ۳ تومنم بهم قیمت داده بودن
نکته : حریر ساده خوب تو بازار نیست اصلا و مطمعن باشید بعد ۲ ۳ بار شستشو تارو پودش باز میشه
رنگ پرده هم یه سفیده یکم چرک طور هست یه کوچولوووو شاین هم داره دیگه زیر پرده ای هم نخریدم چون طبقه سومیم و اصلا دید نداره بعدم اینکه چون ۳ برابر پارچه رو در نظر گرفته اصلا نیازی نبود به نظرم
یه روزم جان شیرین گفت بیا بریم یه جایی هی گفتم کجا سر از لاله زار در اوردیم میخواست لوستر بخره
چیزایی که انتخاب میکردیم ۶۰ تومن اینا بود
دپرس برگشتیم
ولی یه تولیدی تو دیوار پیدا کردیم و تونستیم با ۱۱ تومن دوتا لوستر بخریم
ادرسش سمت رباط کریم اینا بود اسمش اسکای لایت بود و سوله شون تو وهن آباد بود
یه روز رفتیم و اونجا انتخاب کردیم و کلی هم تغییرات دادیم
تولوسترای جدید خبری از لامپ سوزنی نیست اگر میخواید سفارشی بخرید حتما حتما حتما بگید لامپ سوزنی براتون بذارن چون زیبایی لوستر رو ۱۰۰ برابر میکنه
با اضافه کردن این ایتما به خونه کلی خونمون خوشگلتر شده
دیگه از چی بگم؟
اها شب یلدا مادر جان شیرینو مهرکو و پسرخاله و خانم پسرخاله جان شیرینو دعوت کردیم خونمون البت به م۲ هم گفتیم بیان که گفت جایی دعوتیم
پسرخاله جان شیرین عروسی نگرفت همینطوری رفت سرخونه زندگیش هر بار اومدیم دعوتشون کنیم نشد
بچه دار شدن بازم نشد دعوتشون کنیم دیگه عزم رو جزم کردیم و گفتیم بیان اونام خداروشکر با کمال میل پذیرفتن
برای دخترشونم یه کارت هدیه ۱ تومنی گرفتیم و موقع رفتن دادم بهش
برای شام باقالی پلو با ماهیچه و زرشک پلو با مرغ و یه مدل الو و گردو هم برای کنارشون درستیدم که همه فوق عالی شدن خداروشکرررررر
کلی هم مخلفات کنارش بود
چون دیگه شب یلدا بود همه خوراکیای این شب رو هم تدارک دیدیم گرچه میدونستم خورده نخواهد شد
مهرک و مامانش رو نگه داشتیم
صب جان شیرین بربری خرید صبحان زدیم بعدم مهرکو برد سرکار و ماهم نشستیم به حرف زدن
جان شیرین که برگشت ۳ تایی رفتیم بیرون خرید و ناهارم به پیشنهاد مادر فلافل خوردیم 😄😄😄
چه عروسیم من 😉
بعد ناهار مادر جان شیرین چرتکی زد و منم یکم ماشینو خالی کردم و کارای جمع و جوری
چای گذاشتم و خوردیم و رفتیم مادر رو ببریم بذاریم خونش
براشون شام گذاشتیم چون کلی غذا اضافه مونده بود میوه و شیرینی و هندونه اینام گذاشتم
به خانم پسرخاله هم خیلییی اصرار کردم بریزم ببره که تشکر کرد و طفلی خجالت میکشید بیشتر
صب شنبه هم که جان شیرین رفت سمت ساری برای بازدید یه پروژه و الانم تو راهه برگشته
تو این مدت شومینی اینا یه شب اومدن یه شبم خواهرم اینا
هفته پیشم ما رفتیم خونه شومینی اینا و برای پسرک کادو تولدشم بردیم یه هدفون برای دخترکم لپ لپ خریدم
اینا روزمره و اتفاقات خوب بود اتفاقات بد هم داشتیم که تنو بدنمون همچنان میلرزه از استرس و تبعات بد و بعد این اتفاق
مادر جان شیرین مشاوره میره و هر شب یه نامه به همسرش مینوشته و همچنانم میره
یه چیزایی تعریف کرد برام اصلاااااا باورم نمیشه
به نظرم پدر جان شیرین مبتلا به پارانویید هست
دیگه ادامه نمیدم واقعا حالم بد میشه
اوضاع کاریمون که نگم براتون چقدررررررررررررررر سرم شلوغه
ولی دلیل ننوشتنم مشغله زیاد نیست بی حوصلگیه در واقع
منو جان شیرینم باهم خوبیم خیلییی خیلی زیاد
مجردیام فک میکردم تو زندگی مشترک با گذر زمان علاقه کم کم کمرنگ شه ولی الان میفهم هی بیشتر و بیشتر میشه
یه شب جان شیرین درس میخوند پشت میز و من رو زمین نشسته بودیم یه چیزی تو اینستا دیدم یکم حالمو گرفت و بعد کم کم حس سرما بهم دست داد
جان شیرین متوجه شده بود حالم خوب نیست
منو اورد تو تخت میگه بذار بخوابونمت بعد برم درس بخوتم
انقدددد موهامو و دستامو نوازش کرد اینقد بهم ارامش داد و حرفای امیدوارکننده زد که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد
به تظرت اسمش نباید جان شیرین باشه ؟
کاش منم عین خودش حواسم بهش بود ولی میدونم که اون بیشتر مراقبمه و حواسش بهم هست
امیدوارم هیچچچچ وقت تو زندگیتون غم نیاشه
کامنتارو میبندم ناراحت میشم کامنت میذارید و نمیرسم تایید کنم
مراقب خودتون باشید