سلام سلام
ساعت ۹۰۳۰ دقیقه هست . نشستم پایین مبل و دستامو لاک زدم . جان شیرینم همین الان رفت تو اتاق یکم درس بخونه
منم دیدم بد نیست بیام بنویسم
امروز که نیمه وقت سرکار بودم و ظهر برگشتم خونه برنامم بود یکم ترشی درست کنم که خوب متاسفانه سبزی گیرم نیومد و کنسل کردم ترشی درست کردنو
تا رسیدم اول غذا رو گرم کردم یکم مرغ از شب قبل داشتیم ولی وقتی گرم شد و یه لقمه خوردم دیدم خیلی بد بوعه 😶 ریختمش تو سطل آشغال . کلا من نمیتونم مرغ رو وعده دوم بخورم باید حتما تبدیلش کنم مثلا به کوکو
بعد پاشدم نیمرو درست کردم و با ترشی مادرشوهر پز خوردم جاتون سبز
بعد کتری رو شستم حسابی و یه قرمه سبزی هم بار گذاشتم لوبیاشو از شب قبل خیس کرده بودم
بعدم یکم تو اشپزخونه الکی تغییرات دادم و چای خوردم و یخچال تمیز کردم و اینا تا که جان شیرین رسید
باهم احوالپرسی کردیم و چه حالو چه خبر اینا
باهم چای خوردیم و یکم حرف زدیم بعد میوه اوردم و خوردیم
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دوستای جان شیرین زنگ زد و یکم حرف زدن . بعدا خواهم نوشت ماجراشو
بعد تلفن دوستش سر اون موضوع خودمونم حرف زدیم و توکل کردم واقعا به خدا
ماههای اخیر وقتی کاری از دستم بر نمیاد نمیشینم غصه بخورم عوضش همش سپردم به خدا و ازش خواستم بهترینننن رو سر راهمون قرار بده
کم کم شام حاضر شد و ۸ شام کشیدم و خوردیم
ظرفا هم رفت تو ماشین ( اگه ماشین نداری به نظرم بذار تو الویتای خریدای خونت) و خلاص
هفته پیش این موقع مهمون داشتم میپرسید کی؟
باید بگم م۲ و خانمش ،به مادر جان شیرین و مهرکم گفته بودم بیان که مهرک چون کار داشت نیومد
براشون سبزی پلو با ماهی درست کردم و یکمم سالاد سزار
ربطی بهم نداشتن ولی خوب میدونستم مامان جان شیرین خیلی دوس داره
بچه ها هم خیلی دوس داشتن خداروشکر
خانم م۲ بعد شام کمک کرد و ظرفا رو تو ماشین چید سری های قبل نمیومد تو اشپزخونه . بالاخره یخش باز شد
یکم حرف زدیم و اینا . میخواستم بریم خیابون میرزای شیرازی مغازه های کریسمسی رو ببینیم که دیگه حس کردیم دیر وقته و ممکنه مغازه ها بسته باشن ولی در کل خیلی خوبه و انرژی بالایی داره
مهمونا هم ساعت ۱ رفتن
جمعه صب جان شیرین درس خوند و شبش هم خواهرم دعوتمون کرد خونشون
برای نازدونکم یه دونه از این پمپ بنزینا خریدیم که فقط ۱ ربع باهلش بازی کردو تمام .جدا چرا بچه ها اینجوری شدن ؟!
شنبه هم که رفتیم سرکار و جان شیرین حوالی ۱۰ بود زنگید بهم میگه حامل پیام مهمی هستم میگم چی ؟ میگه ۲ شنبه باید برم ساری
میای تو با من ؟ گفتم باشههههه
چون صب که از خواب پاشدم داشتم صورتمو میشستم یاد بابام افتادم و دلم براش تنگ شد یهویی
اینطوری بود که بدون لحظه ای مکث گفتم باشه
مرخصیمو رد کردم و تمام
یکشنبه بعد کار بدو بدو اومدم خونه و را افتادیم
بومهن پیتزا خوردیم که خوب نبود اصلا با اینکه گرونم بود
کلی هم لفتش داد تا بیاره
اون شب که رسیدیم و چای زدیم و خوابیدیم
صب جان شیرین رفت ساری
ماهم خونه بودیم بعداز ظهر هم رفتیم یکم تو خیایون گشتیم و جان شیرین هم تو اون فاصله برگشته بود خونه
برگشتنی شیرینی خریدیم با چای بخوریم
من که نمیخورم تقریبا
بعد شامم برگشتیم سمت تهران . خیلیممممم خلوت بود و کلی کیف داد
راستی باشگاه هم نمیرم فعلا چون دیگه ۴۵ کیلو شدم 😁😁😁
وزنم به سختی بالا میره اینه که حالا حالاها خیالم راحته
باشگاه خیلی خوبه ولی برای من یکم همش حالت بدو بدو داشت تا از سرکار بیام و برم و برگردمو شام بذارم و .....
تازه وعده های بعد تمرینمم بود
ولی مهمترین دلیل این بود که وقتی برمیگشتم خیلی سردم میشد چون تو باشگاه واقعا گرمم میشد عرق میکردم و این داستانا
ممکن بود سرما بخورم
فعلا یکم استراحت و البته تو خونه ورزش میکنم عصرا
باقی روزام که سرکار رفتم و همینا
پ ن ۱:
به جان شیرین میگم تو خیلی خوب صحبت میکنی و مخاطب رو جذب خودت میکنی
میگه خیلیا بهم گفتن حتی مثلا گفتن میمیک صورتت یه جوریه ادم هی دوس داره صحبتت و حرکات چشم و لبت رو دنبال کنه
خیلیممم انرژی خوبی به ادما میده بر خلاف اینکه تو دلش غم بزرگی هست
من برعکس جان شیرینم یعنی در لحظه اول جذب نمیکنم زمان میبره تا مخاطب جذبم بشه نه که مثلا ۱ ساعت ولی باید ۱ ربع ۲۰ دقیقه حرف بزنم
جان شیرین صدای رسا و دوبلری داره من خیلی تن صدام پایینه و اروم حرف میزنم
جان شیرین خیلییی با اطمینان صحبت میکنه و بسیاررررررر با طرف مقابلش رو راسته به هیج عنوان دروغ نمیگه حتی مثلا اگر به ضرر خودش یا مثلا شرکت باشه
ولی من متاسفانه تو صحبت های کاریم مجبورم گاهی دروغ بگم
دروغ که نه ولی مجبورم طرفو بپیچونم و به خودی خود این باعث میشه نتونم خیلی محکم صحبت کنم
پ ن ۲ : مدیر ساختمون طبقه بالایی ما هست که خوب خانم هم هستن و کلا تو حساب کتاباش و کاراش خانمای همسایه رو مخاطب قرار میده
دیروز شارژ رو زدم و بهش زنگیدم که ریختم
یکم حرف زد و گفت رو شارژی که ریختین ما هزینه تعمیرات لوله طبقه اول رو هم کشیدیم چون لوله اصلی بوده
گفتم اااا یعنی شارژ ساختمون از این مبلغم کمتره ؟ گفت اره گفتم خوب چرا اینقد کم واقعا گفت همینم نمیدن و به سختی میگیرم ازشون
دیگه یکم حرف زدیم و ازش تشکر کردم بابت زحماتش . بعدشم گفتم جان شیرین خیلی فنی هست و اگر کاری بود بگه انجام میده دیگه هزینه نکنن
میگه همسرم همسرتونو دیده و کلی تعریف کرده که بالاخره یه همسایه خوب اومد تو این ساختمون
گفتم محبت دارید شما و از این صحبتا
( ما که اومدیم فهمیدیم اینا دارن قبضای گاز و برق ر و اشتبا پرداخت میکنن و بعدم جان شیرین حلش کرد )
همینا دیگه
برم که جان شیرین اومد چای بخوریم
شب خوش