ساعت ۲۳:۴۶ ، ۱۷ آبان ۱۴۰۲ هست
من پشت میز ناهار خوری نشستم و جان شیرینم روبروم تو پذیرایی داره با یه نرم افزاری سروکله میزنه تا تمرینات فرداشو انجام بده
عصر دانشگاه کلاس داشت منم رفته بودم باشگاه . رسیدم خونه نیم ساعت بعدش جان شیرینمم با روی باز و خنده به لب رسید و باهم چای خوردیم
با وجود استرسای خیلیییی خیلیییی زیادی که اینروزا داریم تحمل میکنیم و فشار مضاعفی که روی جان شیرینه ولی بازم باهم اوکی هستیم و هیچ وقت همدیگرو سرزنش نکردیم یا یکیمون غر هم نزد حتی
۲ تا صبور به تمام معنا
در کنار همه استرسا و فشارا ، مسئله جابجایی خونه رو هم داریم و تا این لحظه خونه ای پیدا نکردیم .البته بوده چیزیم که خوشمون بیاد ولی خوب قیمتا فضایی شده و واقعا در توانمون نیست. اینبار رو از ته قلبم سپردم به خدا و منتظرم خودش برامون یه کاری کنه
اوضاع کاری شرکت خوبه فعلا و همه چیز طبق روال قبل داره پیش میره
چند دوزی هست اثری از مدیر عامل نیست و به نظر میاد رفته برای عمل قلبش
امیدوارم سلامتیشو بدست بیاره و سایش بالای سر خونوادش باشه
و اما مدیر بزرگه : شاید باورتون نشه که با هیچکی خدافظی نکرد
حتی یه بار خانم دکتر خانمشو تو حیاط شرکت دید و احتمالا باهم اومده بودن تهران ولی ولی ولی مدیر بزرگه به ما سر نزد
من فک میکنم براش خیلییی سخت بوده دل کندن ولی دلیل نمیشه از ما خداعظی نکنه . حتی از بچه های کارخونه هم خدافظی نکرد
بگذریم
هفته قبل دوستم (چشم آبی ) از یزد اومده بود خونمون . فقط و فقط هم خوابگاهی بودیم و خوب رشته هامون یه دنیا باهم فرق داشت . حالا اینکه چرا باما هم اتاق شده بود داستاانش طولانیه
یه دوره ۵ روزه ثبت نام کرده بود . شنبه رسید و اتفافا کلاسش نزدیک شرکت بود
براش لوکیشن فرستادمو ۳ رسید پیش من
کلی همو بغل کردیم 🥺🥺🥺چقد دلم براش تنگ شده بود
عصر هم رفتیم خونه
از روز قبل قرمه سبزی درست کرده بودم که زمان برای اشپزی نذارم
تو مسیر برگشت به خونه کلی برای پسرش خرید کرد و تو راه به شوکولم زنگ زدم بهش گفتم یه لحظه گوشی 😄 بعد گوشی دادم چشم آبی
وای وسط خیابون نمیدونید چه جیغ جیغی میکردن 😄😄😄
رسیدیم خونه و کلی حرف زدیم و چای خوردیم و شام و بساط و لالا
فردا شبش شوکول اومد پیش ما . البته گفته بودم باهمسرش بیاد که اونم خورده بود به ترافیک و نشد برسه
اونشب کلی شیطنت کردیم طفلی جان شیرین فقط نگا میکرد 😁😁😁
کلی فیلمای خوابگاه رو نگا کردیم و خندیدیم تا ۳ بیدار بودیم
تواناییشو داشتیم تا صب بیدار بمونیم ولی خوب هر سه تامون باید فرداش میزدیم بیرون از کله سحر
قرار گذاشتیم شب بعد ۳ تایی دخترونه بریم بیرون
رفتیم شیلا و کلیییی حرف زدیم بازم شام خوردیم
بلوار کشاورزو پیاده رفتیم تا پارک لاله
گاهی وقتا به این فک میکردیم که چقدددد عوض شدیم در عین اینکه هنوزم شیطونیم
حالا چشم آبی مادر یه پسره . یه مادر فوق فعاللللل . شوکولم برای خودش زندگی تشکیل داده و شده مشاور برنامه یه ادم مهم
منم که برای خودم تو رشتم یه کوچولو اسمو رسمی بهم زدم
رفتیم پارک لاله
یعنی جای جای این پارک برای ما خاطرست مخصوصا منو شوکول
شوکول و چشم ابی سیگارم زدن 😄😄 میگم نکشید دیوونه ها به بدنتون اسیب نزنید
چشم ابی میگه تو هنوزم مثبتی پیشاگ
میگم بابا مثبت کدومه میگم دستس دستی به خودت اسیب نزن
میخندن بلند بلند
با خودم فک میکنم چرا زن تو این جامعه واقعا اینقدر محدوده
نمیدونم بعد چندددد سال با دوستام رفتم بیرون و برای خودم بودم
تو سرم خیلییی خیلی زیاد این مدل حرفا اون شب چرخید
بحث عشق و کراش و عاشقی ۱۷ ۱۸ سالگیا شد
میگم بخدا رو هیچکی کراش نبودم من چشم ابی میگه مگههههههه میشه
گفتم من یه خر تک بعدی بودم 😁😁😁 شوکول میگه اررررره واقعا تک بعدی بودی . همه چیزت درس بودو درسو درس
ولی بچه ها هر دوشون کلی شیطنت کردن
شوکول یکم نادمه از بعضی قسمتای گذشتش ولی چشم ابی نه
چشم ابی تو ارشد دیگه کلا جدا شد و علامه قبول شد .الانم خیلیی موفقه خداروشکر ولی به گفته خودش اوج شیطنتاش تو ارشد بود
فک کنم تا ۱۲ شب بیرون بودیم اون شب . کلی هم پیاده روی کردیم و بالاخره اسنپ گرفتیم ک برگشتیم خونه
فرداش چشم ابی خونه استادش دعوت بود . استادش از منم دعوت کرد ولی گفتم خودشون باشن راحت ترن
۴ شنبه شبم دیگه چشم ابی بلیط قطار داشت . عصرش بعد کار رفتیم دنبال کتاب برای پسرش . کلی کتاب خرید ولی خوب اونهمه کتاب شد ۵ تومن کلا و به نظرم خیلییی خوب بود
کتابای زبان اصلی فوق العاده خوبی خرید
اونشب شام خوردیم و بعدش ۳ تایی حرف زدیم از کار و درس و مهاجرت و هوش و ....
بعدشم که بردیمش راه اهن و خدافظی کردیم
خیلی خوش گذشته بود اون یک هفته
ولی خوب خیلیی خسته شدم
چون روز قبل اومدن چشم ابی ، جمعه ناهار شومینی اینا خونمون بودن و تا برن ۷ شب شد
شب قبلشم شوکول اینا پیشمون بودن
جان شیرین هم تا شب قبل اومدن شوکول اینا ماموریت بود و من هر روز تایم بیشتری تو باشگا میموندم
هفته قبلشم شوهر خواهرم برای کارای درمانش یه هفته خونمون بود
قبل شوهرخواهرمم که ۵ شنبه جمعه پدر جان شیرین خونمون بود
و من در انتهای این مهمونداری پیوسته له بودم واقعا
۵ شنبه که رفتم سرکار و ظهر که رسیدم خونه فقطططط دراز کش بود تا جان شیرین بیاد
عصر هم که حسابی تهران بارونی شده بودو پاییزی
شبش رفتیم جیگر زدیم من جون بگیرم 😄😄😄😄
جمعه هم صب ۸ پاشدیم صبونه خوردیم کلی با جان شیرین درس خوندیم . ناهار هم داشتیم از قبل
ولی برای شام آبگوشت مشتی گذاشتم
دارم سعی میکنم فریزر خالی شه قبل اسباب کشی
یه کدو کوچولو هم گداشتم رو گاز حسابی خوشمزه و عسلی بشه
البته من عسلی نخوردم من ساده ساده خوردم الان ۵ ماهه بنده لب به شکر و شیرینی جات نزدم
رژیممو سخت دنبال میکنم باشگاهمو منظم میرم و خوب تمرین میکنم
تنها جایی که به چیزی فک نمیکنم باشگاهه . عالیه عالی
در راستای رژیمم جان شیرینم یکم سلامت تر غذا میخوره کلا
خودم رسیدم به وزن واقعی و اصلیم که ۴۶ باشه
از این به بعد باید برم تو کار عضله که خوب مستلزم رعایت رژیم به صورت سفتو سخت تر از قبل هست
به جان شیرین تو درساش که فوق العاده سنگین هم هست کمک میکنم
مثلا مباحثی که پیش نیاز یا یاد اوری طور هست رو مطالعه میکنم و خلاصه و مفیدش رو براش توضیح میدم
گاهی کنارش میشینم و باهم تحلیل میکنیم و پیش میریم
دلم نمیاد من خوش بگذرونم و اون با درس سرو کله بزنه گرچههههههه که عاشقه رشتشه ولی خوب باز دلم نمیاد
شوهرخواهرم یه کار جدید را انداخته ۲ ماهی میشه و ما هنوز برای تبریک نرفتیم
حالا فردا عصر میریم در مغازه جدیدشون و شام هم مجدد میریم جیگرکی
این جیگرکی نزدیکه خونه ماست و جدیدا باز شده
چند بار خودمون رفتیم عالی بود گفتیم اونارو هم ببریم اخه نازدونه دلو جیگر رو خوشبختانه میخوره
در راستای اسباب کشی هنوز هیچییی جمع نکردم در حالی که ۵ آذر باید خونه رو تحویل بدیم
ایشالا از شنبه شروع میکنم چون باید رفع انباشتگی هم بشه و درجریانید که من هرچند وقت یه سری چیز میزارو رد میکنم بره دیگه
یحتمل جمعه بریم ببینیم تو انباری چه خبره و چی داریم که باید بندازیم بره یا فروخته بشه
خونه هم نظافت میخواد البته خداروشکر مرتبه فقط گردگیری و جارو میخواد
یه سری خرید خونه هم داریم که گفتیم بمونه بعد اسباب کشی
خوب جان شیرین کارش تموم شد خداروشکر
یحتمل الان چای بزنیم و بعدشم لالا 😄😄😄
البته به من دیگه چای مزه نمیده چون باهاش خرما و شکلات و اینا نمیخورم
ولی خوب جان شیرینو همراهی میکنم همیشه
شب همگی به خیر و خوشی