تو همون خواستگاری قرار شد زودتر مراسم عروسی رو بگیریم خودمم راضی بودم به خاطر همین وقتی جان شیرین بعد عقد از پیشم رفت منم بیشتر از قبل به کار کتابم چسبیدم و مدام با شوکول در ارتباط بودیم که کار پیش بره
چقد به دانشگاهها سر زدم چقددد رفتم آموزش و پرورش اتفاقا بهم پیشنهاد تدریس تو دانشگاه هم داده شد که خوب امکانش نبود دیگه برام
یه بار پیش یکی از مربیام تو مرکز آموزش فنی حرفه ای شهرمون رفتم و چقدددد از اینهمه پیشرفتم خوشحال شد ( تو یه دوره ای من خیلی دوره های فنی حرفه ای رو رفتم و وقتم پر میشد ) کلی هم کمکم کرد و بهم منبعای خوبی داد
اخرین بار 22 فروردین بود که جان شیرین پیشم بود 6 اردیبهشت بهم گفت میام دیدنت جمعه بود خیلییی خوشحال شدم ، همون روز بود که اولین بار تو اون دسته چک عشقمون اولین یادگاریارو نوشتیم و کلی لذت بردیم هنوز که هنوزه میارم توش یادگاری بنویسیم از اول میخونیمش اتفاقا همونروز استادم تماس گرفت میتونی برای مصاحبه و یه سری صحبتای اولیه بیای که گفتم اکی شنبه 4 صب منو جان شیرین اومدیم تهران حدودای 7.5 بود که رسیدیم جان شیرین گفت بریم خونه ما ،من گفتم 8 باهاشون قرار دارم و زشته اولین بار دیر برسم راستش بیشتر خجالت میکشیدم برم خونشون اونم چی کله سحر
به خاطر همین رفتم سمت شرکت همونجا نون خریدیم و خامه تو یه پارکی صبونه خوردیم من رفتم شرکت پیش استادم و جان شیرین رفت خونه کیفشو برداره و بره شرکت وقتی رفتم تو شرکت دیدیم 3 تا دیگه از بچه های هم دوره ایم هستن منتها مثلا یکی دوترم باهم فاصله داشتیم اونا بالاتر بود و فارغ التحصیل شده بودن سال قبل
کلی حرف زدیم و استادمون اومد و کلی اون حرف زد قرار بود دفتر جدید بگیرن یه امار گرفت ببینه برای بچه ها کجا نزدیکتره و خلاصه 11 بود کارم تموم شد
به جان شیرین پیام دادم من کارم تموم شد
گفت اتفاقا نرفتم شرکت و کاری نداریم میام دنبالت
اومد و من اصرار کردم ببرتم ترمینال اونم گفت بیا خونه ما یه سر و بعد خواستی میبرمت- من دفعه اول بود میرفتم خونه جان شیرین اینا که اونم با تیپ اداری رفتم
بهش گفتم سر را نگه داره شیرینی شکلاتی چیزی بخریم فک کنم شکلات خریدیم
راستش استرس داشتم بالاخره رسیدیم فقط مامان و باباش خونه بودم مامانش ناهار درست کرده بود بابا مامانش بهم هدیه دادن مجدد و دورهم ناهار خوردیم باید بگم اصلا اصلا اصلا راحت نبودم و به سختی غذا خوردم
دیگه تلفن جان شیرین زنگ خورد که بره منم سریع پاشدم باهاش بیام اون بنده خداها هم اصرار نکردن
جان شیرین گفت چر اومدی خوب میموندی شب باهم برمیگشتیم دوباره صب خودم میومدم تهران گفتم نه باید برگردم کلی کار دارم
ساعت 1.5 بود دیدم کلی وقت هست به جان شیرین گفتم منو پیاده کنه دم مترو و بهش گفتم یه کاری دارم بعد میرم ترمینال
راستش خییلی دلم برای بازار تنگ شده بود و هم اینکه رو بالشتیایی که تو شهرمون میدیدم رو نمیپسندیدم گفتم برم از بازار بخرم خلاصه رفتم بازار یکم گشتم و از خواهرم اندازه ها رو پرسیدم و نهایتا خریدم
بعدم اومدم ترمینال و اومدم خونمون از جان شیرینم خدافظی کردم
11 اردیبهشت هم روز زن بود ما معمولا صب زود بیدار میشدیم و صبونه میخوردیم اگه کاری بود انجام میدادم اگه نه هم که میرفتم سر کتابم دوباره ،حدودای ساعت 10 همگی دورهم چایی میخوردیم ( ما میگیم ساعت دهی ) معمولا گوجه خیار پنیر هم کنارش هست
داشتیم ساعت دهی میخوردیم _ (منو مامانم و خواهرم و دختربزرگش ) زنگ درو زدن من دربازو کردم و طبق معمول رفتم سمت ایونمون ببینم کیه که یه اقای گفت تشریف بیارید پایین
رفتم دیدم یه دسته گل بزرگ دستشه و داد بهم روش یه کارت چسبونده بود روزت مبارک از طرف جان شیرین( روز زن بود )
واییی نگم چقد سوپرایز شدم خیلییی خوب بود زنگ زدم و ازش کلی تشکر کردم
روزا همینطور پشت هم میرفت منو جان شیرینم حرف میزدیم از همه چی از اینطرفم با خواهرم یه لیست حاضر کردیم برای جهیزیه
نگم چقد با مامانم چونه زدم مامان مثلا دوتا قابلمه کنار میزاشت برام من یکیشو میگفتم نمیخوام اونم حرص میخورد
یا با خواهرم رفتیم غذا ساز بخریم یه چیز خیلی خفن فروشنده بهمون داد که البته دوست پدرمم بود آوردیمش خونه منتها قیمتش زیاد بود منم الکی بهونه کردم این فلان است و چنان است بردیم پسش دادیم بعد رفتیم یه مغازه دیگه یه چیزی دیگه برداشتم نصف قیمت اون آوردیم خونه دوباره مامانم سرو صدا که این چیه رفتی خریدی
نزاشتم برام ظرفو ظروفی بخرن یه سری دم دستی 6 نفره که ناقصم بود مامانم داشت اونو بهم داد ولی دیگه قول گرفت ازم که یه چیزیم برا مهمون بخرم با خواهرجونم رفتیم بازار
من از سرو ته سرویس تا جایی که میشد زدم
کلا سرویس مهمونم اینطوریه 12 تا بشقاب 12 تا پیاله ماست دوتا مرغ خوری 6 تا خورشت خوری 6 تا کاسه آبگوشتی 1 پارچ و ششتا لیوان دوتا دیس همین
کلی چیزای سرویسو برنداشتم اخه اصلا به دردم نمیخورد
دوباره مامانم کلی دعوا که تو میخوای ابروی مارو ببری
حالا جالب اینجاست بابای جان شیرین گفته بود جهیز رو هم ما قبول نداریم خودشون دوتایی باید زحمت بکشن خونه زندگیشونو بسازن
خیلی جهازم مختصر بود اصلا هم اهل چیزای تزیینی نیستم و هیچی نخریدیم بوفه هم نخریدم چون بدم میاد گوشه خونم مثل مغازه باشه در نتیجه کریستال حذف شد
از برقیا فقط و فقط غذاساز خریدم البته یه سری چیزا بود بابام برا هممون خریده بود مثله نعلبکی و قاشق چنگال . اونارو دیگه آوردم ،مثلا کلا یه سرویس قابلمه 4 تیکه خریدم
به غیر سرویس خواب و مبل باقی رو از شهرخودمون خریدم چون خیلیاش رو هم داشتیم کلا وسیله ها یه نیسان شد البته یخچال و تی وی و فرش هم با جان شیرین بود
مامانم هنوز که هنوزه از دستم ناراحته و میگه تو خیلی کم جهاز بردی ترسیدی ما ورشکست شیم . باید میبردی حقت بوده خواهرات بردن
مثلا تا بعد عروسیمم پتو نو که از کاور هم درنیومده بود برگردوندم به مامانم که بده به خواهرجونم برا دختر بزرگش
اصلا اصلا چیزایی که بردم به اصطلاح عروسونه نبود میخوام بگم فانتزی نبود هرچیزی گرفتم کاربردی بود
این خرده ها رو با خواهر بزرگم میرفتیم میخریدیم و خوب لذت بخشم بود بهرحال مال خونه و زندگی جدیدم بود
امیدوارم هرکسی که دوس داره تجربه کنه این حسای خوبو
اخرای اردیبهشت قرار شد برم اراک پیش شوکول برای ادامه کارای کتاب تقریبا دیگه اخراش بود و باید باهم نظر میدایdم جمع شه . جان شیرین هم بین قم و تهران و گرگان و ارhک برای پروژهاش در رفت آمد بود
روزی که من میرفتم به سمت اراک جان شیرین قم بود و باید فرداش میرفت اراک سر پروزه به خاطر من قم موند تا باهم بریم اراک
رفتم ترمینال اصلا برای قم ماشین نداشتن مجبور شدم بیام تا تهران . کلی تو ترمینال نشستم تا یه ماشین برای قم بیاد اگه میرفتم ترمینال جنوب راحت بود منتها من ترمینال شرق پیاده شدم و حسش نبود بکوبم برم تا ترمینال جنوب
با بدبختی یه اتوبوس برا اصفهان پیدا کردم که سراهش قم پیاده شم یه کوله هم همراهم بود که اندازه یه هفته وسیله توش داشتم
همه اینا کلیییی زمان برد و من 6 یا 7 بعد از ظهر رسیدم بنده خدا جان شیرینم به خاطر من معطل شد و کلا کارش کنسل شد
وقتیم رسیدم اتوبوس منو یه جای پرتی پیاده کرد یه 40 دقیقه طول کشید همو پیدا کنیم
ساعت دیگه 8 بود منم از گرما و خستگی هلاک شدم جان شیرین بهم گفت امشبو قم بمون صب زود میبرمت اراک
رفتیم هتل ولی متاسفانه من هیچ کارت شناسایی جر کارت دانشجوییم همرام نبود چه میدونستم کار به اینجاها میکشه هتلم قبول نمیکرد دیگه جان شیرین توضیح داد که اینطوری شده و چه میشه کرد
فک کنید فرستادنمون اماکن که یه معرفی نامه بگیریم
من تو یه اتاق جان شیرین یه اتاق دیگه ازمون سوال پرسیدن
از هردومون تاریخ عقدمونو پرسیدن
جان شیرین برگشته گفته فک کنم 20 فروردین بود
طرفم بهش گفت بزار 4 سال بگذره بعد فراموش کن
خلاصه یه نامه دادن و ما رفتیم هتل
طفلی جان شیرین کلی به زحمت افتاد میوه خرید منو برد بیرون شام خوردیم اونشب کلی بیرون گشتیم و حرف زدیممم خیلی خیلی خیلی
هیچوقت یادم نمیره حتی جان شیرین ازم تست رانندگی گرفت ![]()
خیلی خوب بود ویکی شدن رو خیلی بیشتر حس کردم ولی خوب هنوز که هنوزه حس میکردم دوستیم یه جورایی
فرداش رفتیم اراک مامان شوکول کلی تدارک دیده بود و کلی مامان باباش ازمون استقبال و پذیرایی کردن
خانواده شوکول اینا تو زمان دانشجویی خونمون اومده بودن به خاطر همین مامانش اصرار کرد تو بیا و اینجوری شد من رفتم اراک
بعد ناهار جان شیرین برگشت و منو شوکول تنها شدیم
بیشتر وقتمون برای کارای کتاب رفت اها اینم بگم ما تو اسفند که رفتیم تهران حتی دفاع هم کردیم الان یادم اومد . چون نمیخواستیم 8 ترمه بشیم اینکه استادمون بعد دفاع خیلی پیگیرتر بود چون بالاخره نمرمون ثبت شده بود و ممکن بود قالش بزاریم
ولی خوب ما حسابی جمع و جورش کردیم تو اون یه هفته و برا استاد ایمیل کردیم و تایید نهاییشو دو هفته بعد بهمون داد
اون یه هفته تو اراک بهم خوش گذشت خداییش و با شوکول و خواهرش بیرون هم رفتیم اخر هفته جان شیرین عصر اومد دنبالم اون شبم قم موندیم رفتیم هتل نیاوران . کلی رفتیم بیرون گشتیم . کلی هم حرف زدیم یه خورده در مورد تاریخ عروسی صحبت کردیم اونجا و اینکه اصلا کجا خونه بگیریم فرداش برگشتیم تهران منتها اینقد گرم بود قم من حالم بد شد تا رسیدیم خونشون مامانش بهم شربت آبلیمو دادو بهتر شدم ولی نشد ناهار بخورم
بعدازظهر جان شیرین منو برگردوند خونمون توراه کلی بهمون خوش گذشت و باهم دیگه 28 رو انتخاب کردیم برای عروسی یه هفته قبلشم گفتیم جهاز میبریم و همه چی اکی میشه منتها بعدا اختتامیه پروژه قم جان شیرین افتاد همون 29 خرداد که بهم خورد نقشه هامون ،جهاز من دیگه تکمیل شد یه سری کار لیست کردم برای خودمو و جان شیرین . دیگه رفت و آمدام زیاد شده بود به تهران . یه روزم اومدم بریم دنبال خونه . یکم تو محله جان شیرین اینا گشتیم چیزی پیدا نکردیم برای منم حقیقتش فرقی نمیکرد با بودجه ای که ما داشتیم مجبور بودیم یه محله های خاصی رو بگردیم
شومینی پیشنهاد داد بریم محله اونا . اون موقع خانمشم کارمند بود ما چنتا کار صب انججام دادیم و بعد از ظهر رفتیم خونه اونا حتی ناهارم بیرون خوردیم . بالاخره رفتیم خونشون و شومینی اومد سر کوچه دنبالمون
باهم یکم حرف زدیم و شربت خوردیم
بعد شومینی و جان شیرین رفتن ماشیناشونو جابجا کنن منو دوستمم تنها شدیم . البته اون موقع خانم دوست جان شیرین بود برام فقط
یکم باهم حرف زدیم و بیشتر اشنا شدیم البته دوستمم اینقد گرم و صمیمیه که زود باهم اخت شدیم
خونه زندگیشونم خیلی نو نوار و کوچولو موچولو بود بود چون اونا هم ابان ازدواج کرده بودن و 7 8 ماه از ازدواجشون گذشته بود بعد همگی رفتیم بنگاه املاک
گفت یه خونه هست 58 متره تازه سرامیک شده و کابینتاشم رنگ شده ( یعنی فلزی بود ) منتها گفت صابخوونه 6 میاد ماهم گفتیم خبر بده تو اون فاصله چن جای دیگه هم رفتیم و یه خونه دیگه هم دیدیم ما دخترا پسندیدیم منتها پسرا فهمیدن خونه یه مشکلات منکراتی داره ![]()
بعد همون اولیه زنگید و رفتیم دیدن خونه
خونه خالی بود تا دیدیم گفتیم خوبه یه خوابه بود و یه تراس کوچولو هم داشت 13 سال ساخت بود گفتیم اکیه و فرداش جان شیرین و شومینی رفتن قرار داد ببندن
من خونه جان شیرین اینا موندم دیدم . جان شیرین خیلی دیر کرد و نگران شدم . ماجرا از این قرار بود که ما برای پیش پول چک شرکت جان شیرینو داشتیم که شنبه نقد میشد صابخونه هم قبول نکرد دیگه یکی از دوستای مشترک جان شیرین و شومینی تا بیاد پول نقد بده زمان برد ولی بالاخره قرار دادو بستیم همون شبم کلید گرفتیم
شب با جان شیرین رفتیم تا پارک دم خونشون و کلی گشتیم و حرف زدیم
صب زود ساعت 4.5 بود پاشدیم بریم خونه جدیدو تمیز کنیم مامانش یه چیزایی بهمون داد و باقی رو خریدیم حسابی خونه رو سابیدیم و کلیییییییی ذوق داشتیم
نمیدونید چه نگاهای عاشقانه ای نثار هم میکردیم و چه کله قندا که تو دلمون اب نشد مثلا من کلیم خجالت میکشیدم ازش . نمیدونید جان شیرین با چه قوایی این خونه رو سابید عصر هم بچه ها ( شومینی و خانمش ) اومدن پبشمون و کلی کمکمون کردن دیگه
منم فرداش برگشتم شهرمون قرار شد تو همون هفته جهازو ببریم و اولای تیر عروسی رو هم بگیریم و قرار شد عروسی رو توخونه ما ( پدریم )بگیریم چون مهمونای جان شیرین اینا 20 نفرم نمیشدن و ماهم نمیخواستیم مهمون زیادی دعوت کنیم شاید کلا 100 نفر به همشونم زنگ زدیم و کارتی چاپ نکردیم جان شیرین اینا هم همینطور بیشتر یه مهمونی بود فیلمبرداریو این چیزام نداشتیم فقط قرار شد بریم یه اتلیه درجه 1 و چنتا عکس بندازیم البنه خودمون یه دوربین سونی داشتیم که باهمون فیلم گرفتیم
فرداش منو دختر خواهرم رفتیم دنبال لباس عروس . یه لباس خیلییییی خوشگلم انتخاب کردیم اسمشم کریستینا بود بیعانه دادیم و اومدیم خونه یادمه داییم اینا خونه ما بودن کلی حرف زدن که چی بپوشن چی نپوشن و اینا
دوباره من مجبور شدم اونهفته برم تهران یادم نیس برای چه کاری فک کنم وام ازدواجمون بود که هرگز موفق نشدیم بگیریم
مامانم اینا دیگه کلی وسیله هامو اماده کردن ماهم صب زود را افتادیم برای اوردن جهاز ، منو جان شیرین و مامان باباش 7 بود رسیدیم خونه ما.رفتم بالا دیدم بابام نیست
تعجب کردم چون میدونستن ما میخوایم بریم خونه و محال بود بابام بره سرکار
هی از این اتاق به اون اتاق
به مامانم گفتم بابا کو ؟ مامانم طفلکی منو من کرد و بغض کرد و گفت بیمارستانه
گفتم بیمارستاااان ؟ این وقت صب
گفت دیشب حالت تهوع داشت بردنش بعد موندگار شده
دیگه داشتم میلرزیدم به مامانم گفتم مگه برا حالت تهوع کسیو بستری میکنن ؟ دیگه دختر خواهرم اومدو همه چیزو بهم گفت
طفلکی بابام عصر روز قبل تو حموم بوده قلبش میگیره و هی زنگ حمومو میزنه ذختر کوچیکه خواهرم خونه بوده رفت دید حال بابام بده از حموم درش اورده و تندی به مامانش زنگ زد بعدم زنگ زدن آمبولانس اومده طفلکی بابای عزیزتر از جانم سکته کرده بوده خداروشکر خفیف بود
تو اون حالو احوالشم میگه به من نگن چیزی
خیلی برای بابام ناراحت شدم خیلییییییی زیاد اعصابم بهم ریخت کلی جان شیرین باهام حرف زدو سعی کرد ارومم کنه خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی حتی الانم اشکام میاد
نمیتونستم بابامو تو ای سی یو ببینم نرفتم بیمارستان ولی بقیه همه رفتن عصر که برگشتن جان شیرین گفت خداروشکر حالششش خیلی خوب بود و با همه حرف زد و اصرار داره بیاد خونه
همون شب بابارو اوردن بخشو و فرداش مرخص شد
منتها جان شیریت اینا شب دیگه رفتن
تا اینجا دیگه عروسی و جهاز بردن کنسل شد
خوب بابام بی جهت و یه دفعه ای سکته نکرده بود دلیل داشت ماجرا از این قرار بود که شریکش داشت میدزدید و بابام متوجه شده بود ولی چون حساب کتابا دست همون شریکه بود بابام نمیتونست اثبات کنه همشم طفلک سرانگشتی طبق سود سالیانشون میگفت کم داریم اما کسی باور نمیکرد حتی خود ما . میگفتیم بابا پیر شده حواسش نیس . شریک پدرم که پسرعموی مادرم باشه سالها پیش فوت کرد و پسرش اومد جاش حالا همین پسره که خوب 45 سالیم سن داشت سر بابام کلاه گذاشته بود فامیلای مامانم از بابام ناراحت شده بودن که تو داری به عموزاده ما میگی دزد !!!!!!! طفلک به پدرم خیلیییی فشار اومده بود سر دزدیای این اقا سر اینکه هیچ کس حرفشو باور نمیکرد طاقت نیورد و اون روز اون اتفاق افتاد
2 ماه بعد عروسی ما همون شریک بابام خودش اومد و اعتراف کرد که دزدیده اونم چقدددددد . اون مال هم بهش وفا نکرد و دربه در کوچه و خیابون و زندان شد چون ظاهرا باهاش جاهای دیگه ای سرمایه گذاری کرده بود و ضرر شده بود البته که پدرم اونو بخشید
دیگه هرروز مهمون داشتیم و میومدن ملاقات بابا اوضاعش هم هرروز بهتر و بهتر میشد خداروشکر که خیلی خفیف بود سکتش
بعد دیگه یه روز داییم به بابام گفت عروسی بچه ها چی میشه بابام گفت سرجاشه من خوب خوبم
خلاصه دوباره جان شیرین اینا اومدن و وسیله هارو گذاشتن تو ماشین جان شیرین با نیسانه رفت و من با پدر مادر جان شیرین
کلی هم پدر جان شیرین توراه برام شعر خوند و سربه سرم گذاشتو حرف زدیم ولی من حیلی سرحال نبودم دلم گرفته بود نمیدونم چرا ناراحت بودم که پدر مادرمو قراره تنها بزارم ( راست میگن بچه وفا نداره )
جان شیرین و دوستش و یه کارگر وسیلله هارو خالی کردن . ماهم رفتیم خونه جان شیرین شب اومد خونشون و صب اول رفتیم بیرون چنتایی کار داشتیم یادمه برای منم کفش زیر لباس عروس خریدیم اونروز من یه لیست از کارامون تا عروسی با جان شیرین نوشتم که هنوزم دارمش
بعد از ظهر رفتیم خونمون
وسیله هارو جابجا کردیم عصر هم شومینی و خانمش اومدن یکمم اونا کمک کردن ولی دیگه مبل و تخت و تلویزیون و یخچال و فرشو این چیزارو نداشتیم
فرداش پدر و مادر جان شیرین گفتن بریم خونتونو ببینیم همگی با هم رفتیم ولی خوب چون همه وسیله ها تو کمدا و کابینت بود انگار خونه خالی بود یکم جان شیرین و باباش با کولر ور رفتن و ماهم فقط رو یه تیکه روفرشی نشستیم اخر هفته هم خواهرجونم و شوهرش اومدن تا بریم مبل و باقی موندهه هارو بخریم
یه سری مبل راحتی 7 نفره خریدیم و یه سرویس خواب بینهایت شیک و زیبا که هر کس هنوز که هنوز مبینه میگه خیلیه خوشگله . ناهhر خوریم نخریدیم چون جا نداشتیم یکی دوز بعد هم برامون فرستادن منو جان شیرین یه روز داشتیم تیکه های تختو بهم وصل میکردیم که شومینی اومد کمکمون شبشم با شومینی و خانمش باهم رفتیم فرش خریدیم . بازم خونمون یه کسری هایی داشت مثل تی وی - یخچال - پرده - میز تی وی
که دیگه وقتی نداشتیم و گذاشتیم برای بعد عروسی بریم خرید
دیگه من برگشتم همون هفته 5 شنبه عروسیمون بود و اخرین کارا رو هم انجام دادیم وقت ارایشگاه گرفته بودم حرفامو باهاش زده بودم و میدونستم چه مدلی میخوام باشم قرار بود از 3 شنبه جان شیرین اینا بیان ما سه شنبه صب رفتیم برای لباس که برای پرو و کارای نهایی . قبضمو بهش دادم و رفتم تو پرو
یه لباس اورد پوشیدم اما اون لباسی نبود که من انتخاب کردم بهشون گفتم و یه لباس دیگه اوردن اما اونم لباس من نبود بهشون گفتم اسم لباس کریستینا بود و اینا نبود ،خانمی که دسته قبضا دستش بود یهو سوتی داد و من فهمیدم لباس رو برای 15 تیر به یکی دیگه با دوبرابر قیمتی که به من گفته بودن اجاره دادن . خیلی ناراحت شدم هر چی خواهش کردم زیر بار نرفتن کلی تو مزون گریه کردم و اخرشم فقط داد میزدم همه هم نگا میکردن مونده بودم چه کنم هواهم گرم بود دوروز مونده به عروسی و با توجه به اینکه هفته بعدش ماه رمضون بود و یحتمل همه مزونا شلوغ مونده بودم چه کنم
با دختر خواهرم رفتیم جای دیگه ای و با بی میلی تمام یه لباس انتخاب کردم لباسش خوشگل بود ولی چون من دلم پیش اون لباسه بود دیگه هیچی به چشم نمیومد
لباس و تور و یه کت توری بانمک ست تور سرم برداشتم برام پرو کردن و کلی اونجا همه بهم دلداری دادن که خیلی بهم میاد حتما قسمتت نبوده و ارزش نداره و از این مدل دلداریا
رفتیم خونه
جان شیرین اینا سه شنبه بعد از ظهر اومدن با کلی شیرینی و این چیزا ولی پدرش باهاشون نبود از جان شیرین پرسیدم پس کو پدرت
گفت رفته گیلان دنبال مادربزرگم و عمه هام من راستش یکم ناراحت شدم اخه مگه کس دیگه ای نبود بره دنبالشون خوب شوهر عمه جان شیرین که ماشین داره میتونست بیارتشون ولی دیگه کشش ندادم
شب با جان شیرین و برادراش فک کردیم ببینم برای طبقه پایین چیکارا کنیم که یکم خوشگل بشه
دیگه تصممیم گرفتیم لوله بخریم و کلی بادکنکای قلبی قرمز و سفید یه سری چیزا هم برای نور پردازی اجاره کردیم و باند و میز وصنذلی و این خرتو پرتا
برای شام هم سپردیم به یه خانمی که دستپختش بسییییییار عالی بود و صفر تا صد پذیرایی رو خودشون انجام میدادن
چند مدل شیرینی تر و خشک هم سفارش دادیم یه کیک بامزه هم سفارش دادیم
کلی میوه های تتابستونی خریدیم البته تو این خریدا من نبودم چون برای خودم کلی کار دیگه داشتم یه روز رفتم موهامو رنگ کردم تاجمو سفارش دادم لباسمو گرفتم هیچ کس جز دختر خواهرم لباسا و تاجمو ندیده بود حتی کسی نمیدونست قراره چه مدلی باشه موهام
چهار شنبه دوستم شوکول رسید و منو جان شیرین صب زود رفتیم دنبالش . دیگه همه کلی میزدنو میرقصیدن و خوشحال بودیم
بعد از ظهر چهارشنبه هم یکی از فامیلای دور جان شیرین اینا اومد یه پیرمرد تنها بود
دیگه همه تو پارکینگ خونه بودن و داشتن کمک میکردن تزییناتو انجام بدن من اولاش نبودم رفته بودم ارایشگاه برای کارای قبل روز عروسی و اینا
اومدم خونه ( ارایشگاه یه کوچه با خونمون فاصله داشت )
همش حس میکردم جان شیرین بغض داره ناراحته عصبانیه استرس داره همه این حالتارو باهم داشت
بردمش طبقه بالا تو اتاق پذیرایی ازش پرسیدم چته چرا اینقد ناراحتی گفت بابام یه ذره هم به ما فک نکرده و گذاشته رفته دنبال خانوادش ما باید میزبان میبودیم و کارارو انجام میدادیم نه که بابای تو بیاد اینطرفو اون طرف
گفتم بله کار پدرت بسیار زشت بوده اما پدر من تا حایی رو دللش نخواد نمیاد تا کاریو دوس نداشته باشه انجام نمیده خودتو ناراحت نکن
فک نکن الان اگه بابات بود بابای من پاشو مینداخت رو پاش و کاری نمیکرد و دیگه اشکام اومد
بهش گفتم بیا بریم یه دوری بزنیم تو شهر حالو هوات عوض شه
یواشکی همرو قال گذاشتیمو رفتیم یکم دور دور کردیم و رفتیم یه سری دیگه هم رقص نور گرفتیم و برگشتیم برای گل ماشینم رفتیم یه مدل گل صورتی خیلی ملیح رو انتخاب کردیم + دسته گل من که رز هلندی بود ( رز نباتی که لبه هاش صورتی ملایمه ) شبم کلی مهمون برامون اومد فک نمیکردیم بیان
ولی گفتن تمام کیف عروسی به شب قبلشه دیگه لباسامونو عوض کردیم و من موهامو باز گذاشتم موهامو برای اولین بار بود رنگ کرده بودم خیلیم بلند بود ذختر خالم کلی تعریف کرد و گفت خیلییی بهت میاد ارایشم نداشتم به اون صورت ولی تو جمع معلوم بود که عروس منم ![]()
کلی زدیم و رقصیدیم یه سره هم من وسط بودم
اون شب تا مهمونا برن و تا بخوابیم شد 2
من برای 8 وقت داشتم جز من عروس دیگه ای نداشتن اونروز
ارایشگرم کرو لال بود اما خوب کارش خیلی خوب بود خیلی مهربون بود راحت باهاش میتونستم حرف بزنم و مشکلی نبود
دلم میخواست موهام فر باشه چون من لاغرو ریزه میزه بودم موهای فر باعث میشد صورتم پرتر باشه یه شینیون کوتاه خواستم خداییشم همونی شد که خودم دوس داشتم فقط و فقط ابروهامو دوس نداشنم حس میکردم اخمو شدم
لباسمو کمک کرد پوشیدم تاجمم گذاشت روسرم . تاجم یه تاج خیلی ظریف با گلای پر بود دیگه من اماده بود حدود 5 زودم حاضر شدم
زنگیدم جان شیرین بیاد دنبالم
جان شیرین و یه گله اومدن دنبالم
خواهرم اینا و شوکلو و خواهرزادمو داداش اینا همه اومدن کلا خیلی خاص و متفاوت بودیم من و جان شیرین تو ماشین خودمون اونام تو ماشینای خودشون
دسته گلم همون بود اما گل ماشین عوض شده بود
انگار داداش جان شیرین که رفت ماشینو گل بزنه با طرف حرفش میشه و خودش سرخود میره جای دیگه یه گل دیگه ای هم زد
مهم نبود برام و ناراحتم نشدم
ولی پشت ماشین کلیییییی بادکنک بود بچه ها دنبالمون تا اتلیه اومدن و بعد رفتن
ماهم رفتیم اتلیه و کلی عکس ازمون انداخت اتلیه خوشگلی بود چون پسرعموم هم یکی از عکسای بنام شهرمونه منو از روفامیللیم شناختو کلی تحویل گرفتنومون
کارمون تو اتلیه هم تموم شد ولی هنوز خیلی مونده بود تا 7.5 8
جان شیرین گفت چه کنیم چه نکنیم که رفتیم شهر ساحلی و کلی همه بوق میزدن برامون افسر چنجا راهو بست به ما را دادن که بریم خیلیییی خوب بود خیلیی
دیگه برگشتیم شهر خودمون وقتی رسیدیم شومینی زنگ زد به جان شیرین که ما اول شهر هستیم از کجا بیایم
من پیشنهاد دادم ما بریم اونجا
رفتیم میدون ورودی شهر . اونجا شومینی و خانمش و داداش شومینی با دوتا ماشین اومده بودن
خانم شومینی اومد پیشم و گفت وایییی پیشاگ چقد خوشگل شدی و منم کلی ذوق کردم بعدم دیگه را افتادیم سمت خونه ما
تورا که میرفتیم داییم اینا رو دیدیم و کلی بوق بوق بوق .....
یه جایی هم تو کوچمون رو تازه درست کرده بودن من مثلا نقشه خون جان شیرین بودم حواسم نبود خلاف رفتیم
فک کنید عروس نقشه خوان
بالاخره رسیدیم
کوچه رو چراغونی کرده بودیم حس میکردم شلوغتره نسبت به اون چیزی که دعوت کرده بودیم . خلاصه کلی فشفشه و جینگیلو پینگل روسرمون ریختن تا وارد شیم
به همه خوش امد گفتیم و نشستیم کلی دخترا با شربت رقصیدن خواهرزادم شوکول خواهر جان شیرین سمیرا دختر عمه جان شیرین و عماد از دوستای جان شیرین و.... شربت گرم شد دیگه کلا
بالاخره شربتو رسوندن دست ما
جان شیرین زیر گوشم گفت بخور شربت شهادته
مرده بودم از خنده
اقا من مژهای مصنوعی رو نمیتونم تحمل کنم زیاد واسه همین کمی اذیتم میکردن دیگه دخترا و پسرا داشتن خودشون اون وسط میکشتن دیگه ما هم پاشدیم و به زور مارو نشوندن
نگم چقققققد خوش گذشت کلی از دوستای جان شیرین و برادرش اومده بودن همه هم دوس دختراشونو آورده بودن اصلا پارتی شده بود
فامیلامون بنده خداها مونده بودن یه سری هم پسردایی هام ترکوندن و اومدن وسط کلی رقصیدن یه سری دخترداییهام و دختر خاله هام
خانم شومینی هم یه صندلی نزدیک من نشسته بود همش حواسم بهش بود که تنها نمونه
بعدشم که شام اوردن و همه انگشت به دهان که چرا اینقد این غذا خوشمزست ما که نخوردیم داستانشم این بود که همه فک میکردن پسرعموم غذای مارو که مخصوص تر بوده آورده و خوردیم تقریبا اخرای شام بود به خواهرم گفتم پس شام ما کو گفت مگه نخوردین ؟ فلانی نیورد غذاتونو ؟ گفتم نه ما چیزی ندیدم
انگار پسرعموم غذای مارو اشتباهی داد به یکی دیگه
دیگه خواهرم رفت غذا بیاره گفتم ولش کن همه خوردن دیگه اینطوری شد که ما شام عروسیمونو نخوردیم
بعد شام هم خودشونو کشتن و کلی با چاقویی که شوکول کلی تزیینش کرده بود همه دخترا و پسرا رقصیدن
کیکمونو بریدیم و زنداییم یه تیکه خیلیییی بزرگ برامون آورد چونکه شام نخورده بودیم
البته من ناهارم چندان نخورده بودم اما اصلا گرسنم نبود دیگه رقص نورا خیلی تایم طولانی خاموش و روشن میشد منو جان شیرینم تند تند کیک خوردیم
البته یه چنکال بود که جان شیرین با همون به منم میداد از کیکا
کلی زدیم و رقصیدیم به همه خیلی خوش گذشت میتونم بگم تو تمام سالای عمرم این بهترین عروسی بود که واقعا بهم خوش گذشت
بعدش تعداد زیادی از مهمونا رفتن ماهم مثلا خدافظی کردیم و بعدش کلی خواهرم تو حیاط برامون خوند و کل کشید
اخر شبم من لباسامو عوض کردم فقط و موهام همون شکلی موند از همه خدافظی کردم مثل یه مرد اصلا هم گریه نکردم که بقیه ناراحت نشن خیلییییی خودمو نگه داشتما خیلییییی بیشتر از همه به خاطر بابام
همون شب منو جان شیرینو شومینی و خانمش با ماشین اونا اومدیم تهران . ما دوتا که بیهوش شدیم 5.5 صب بود رسیدیم ازشون خدافظی و تشکر کردیم و رفتیم خونمون
هلاک بودیم فقط جینگیل پینگیلا رو از توموهام در آوردیم وخوابیدم
حدودای 12 بود بیدار شدیم ناهار سوسیس تخم مرغ زدیم اولین ناهار مشترک تو خونمون عکسم ازش داریم
بعد ازظهر شم یه سری رفتیم خرتو پرت کم داشتیم خریدیم لباسامون چیدیدم و از این کارا
شام هم رفتیم بیرون
وقتی اومدیم خونه انگار من دلم خیلیییییییییی برای خونمون تنگ شد کلیییی گریه کردیم طفلی جان شیرینم نمیدونست چجوری ارومم کنه
برام فیلم رجب رو بعد گریه هام گذاشت که مثلا یکم بخندم ولی خوابم برد دیگه
یکی دو روز بعدش ماموریت کرمان جان شیرین پیش اومد و منم باهاش رفتیم بعد که برگشتیم رفتیم یخچال و تی وی خریدیم
پردهای خونه رو5 یا 6 ماه بعد و میز تی وی رو هم نزدیک عید بود خریدیم
بعدشم رفتیم کیش ماه عسل خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت
اونجا کلی خرید کردیم کلی عطر و لباس
دقت کردین که من روتین خریدای عروسونه نداشتم دیگه هر چی جان شیرین میگفت خوب رسمه مامانت اینا ناراحت میشن گفتم نه یعنی چی بریم کلی پول به چیزای غیر قابل مصرف بدیم
ولی کیش کلی خرید کردیم کلی عطر لباس و کفش و دمپایی و یه جفت دمپایی بچگونه خیلی بامزه هم یادگاری خریدیم برای فرزند ایندمون که بعدها کلا پشیمون شدیم از بچه دار شدن( هنوز دارمش ) برای همه هم تقریبا سوغاتی خریدیم و یه دنیاااااااااااااااااااااااا عکس انداختیم
دوتا جوجه بودیم که یه سره ست هم میپوشیدیم
من همونطوری جوجه موندم اما جان شیرین یکم پفیلاطور ترکید
الانم در اولین روزای 8 سالگی زندگیمون به سر میبریم
امیدوارم هرکسی که دوس داره کسیو بهش برسه و تمام این روزای خوبو تجربه کنه